تبلیغات
manfi22 - مطالب بیوگرافی استیو جابز
 
manfi22
اطلاعات بیشتر زندگی بهتر
درباره وبلاگ


وبلاکmanfi22 محیطی جذاب ارامش بخش وعکسهای محشر

مدیر وبلاگ : وحید و حمید شیرزاد
پل جابز؛ آرام و نفوذناپذیر

بخش سوم
مترجم: ندا لهردی
این کتاب درباره زندگی ترن هوایی مانند شخصیت قوی اما پژمرده یک کارفرمای خلاق است؛ کسی که اشتیاقش برای رسیدن به کمال، تحولاتی بزرگ را در شش صنعت کامپیوترهای شخصی، فیلم‌های انیمیشن، موسیقی، گوشی‌های موبایل، کامپیوترهای تبلت و نشر دیجیتال به‌وجود آورد.


ممکن است صنعت هفتمی را با عنوان «فروشگاه‌های خرده فروشی» اضافه کنید که جابز آن را به کلی دگرگون نکرد اما تصویر جدیدی از آن ایجاد کرد. علاوه بر این، او بازار جدیدی را برای محتوای دیجیتالی، مبتنی بر برنامه‌های کاربردی (اپلیکیشن‌ها) به جای وب سایت‌ها ایجاد کرد. در همین راستا جابز نه تنها محصولاتی متفاوت تولید کرد، بلکه در تلاش بعدی با استفاده از استعداد ذاتی‌اش شرکتی ماندگار را تاسیس کرد؛ شرکتی با طراحان خلاق و مهندسان جسور که توانستند دیدگاه‌هایشان را به نسل‌های آینده منتقل کنند. در ماه آگوست سال 2011 درست قبل از آنکه از سمتش به عنوان مدیر عامل اپل کناره‌گیری کند، شرکتی که او در گاراژ خانه پدری‌اش راه اندازی کرده بود به ارزشمندترین شرکت جهان تبدیل شد.
امیدوارم این کتاب نوآوری را در خودش داشته باشد. درست زمانی که آمریکا به دنبال راهی برای حفظ و استمرار نفوذ خلاقانه‌اش بود و جوامع دنیا برای ایجاد اقتصادهای خلاق در عصر دیجیتال بودند، جابز به عنوان بهترین تندیس ابتکار، تخیلات کاربردی و نوآوری ماندگار قد علم کرد. او خوب می‌دانست که بهترین راه برای ارزش آفرینی در قرن بیست و یکم، ارتباط خلاقانه با تکنولوژی بود، بنابراین شرکتی را تاسیس کرد که در آن جهش‌های خیالی با شاهکارهای مهندسی ترکیب شدند. او و همکارانش در اپل می‌توانستند متفاوت فکر کنند؛ آنها نه تنها پیشرفت‌های عادی و مختصرشان را در تولید یک محصول بلکه همه دستگاه‌ها و خدمات جدیدشان را که مصرف کنندگان هرگز نمی‌دانستند به آنها نیاز دارند، با تمرکز بر کار گروهی گسترش دادند.
جابز یک رییس یا انسان نمونه نبود، مجموعه‌ای مرتب و منظم برای رقابت بود. جابز با زیرکی می‌توانست اطرافیانش را به خشم و نا امیدی سوق بدهد، اما شخصیت، تمایلات و محصولاتش به یکدیگر وابسته بودند؛ درست مانند وابستگی سخت‌افزارها و نرم‌افزارهای اپل به طوری که هر کدام بخشی از یک سیستم هماهنگ بودند. داستان آموزنده و عبرت انگیز زندگی او پر از درس‌هایی درباره نوآوری، منش، رهبری و ارزش‌ها است.
کتاب «هنری پنجم» اثر شکسپیر، داستان پرنسسی جوان و لجباز بود که به پادشاهی بی‌قرار، اما حساس، سنگدل اما احساساتی و جالب توجه تبدیل شد. این کتاب با توصیه خدا به الاهگان آتش برای رفتن به عرش-روشن‌ترین بهشت خلاقیت- آغاز شد. برای استیو جابز رفتن به روشن‌ترین بهشت خلاقیت با داستان دو جفت والدین و بزرگ شدن در دره‌ای که چگونگی تبدیل سیلیکون به طلا را به او می‌آموخت، آغاز شد.

فصل اول:کودکی
رها و انتخاب شده
فرزند خواندگی
وقتی «پل جابز» بعد از جنگ جهانی دوم از گارد ساحلی بیرون آمد، با همکارانش شرط بندی کرد. کشتی آن‌ها در سانفرانسیسکو لنگر انداخته بود و پل شرط بست که در طول دو هفته همسری برای خودش پیدا می‌کند. او یک مکانیک موتور بود با اندامی لاغر، قد شش فوتی و چهره‌ای بسیار شبیه به «جیمز دین» بازیگر آمریکایی. اما ظاهرش دلیل قرار ملاقاتش با «کلارا هاگوپیان»، دختر زیبای یک خانواده مهاجر ارمنی نبود. ماجرا این بود که او و دوستانش برخلاف گروهی که کلارا قرار بود آن بعد از ظهر با آنها بیرون برود، ماشین داشتند. ده روز بعد در ماه مارس سال 1946، پل با کلارا نامزد شدند و پل شرطش را برد. قرار بود ازدواج شادی از آب در بیاید، اما بیش از 40 سال بعد مرگ آنها را از هم جدا کرد.
پل رینهولد جابز در یک گاوداری در جرمنتون ویسکونسین کار می‌کرد. با اینکه پدرش مرد بد دهن و معتادی بود، پل خلق و خوی آرام و مهربانش را زیر ظاهر محکم و نفوذ ناپذیرش پنهان کرده بود. بعد از تمام شدن دبیرستان، در نوزده سالگی برای پیدا کردن کار مکانیکی به «مید وست» آمد. با اینکه شنا بلد نبود، به گارد ساحلی ملحق شد. او در کشتی USS General M. C. Meigs به‌کار گرفته شد و بیشتر سربازان جنگی را برای گروهان «ژنرال پاتون» یکی از افسران ارشد ارتش آمریکا، با لنج به ایتالیا می‌برد. استعدادش به عنوان مکانیک و آتش‌نشان نظر دیگران را جلب کرده بود، اما گاهی مشکلات کوچکی به‌وجود می‌آمد که نمی‌گذاشت از پست ملوانی ارتقا پیدا کند.
کلارا در نیوجرسی به دنیا آمد؛ جایی که پدر و مادرش بعد از فرار کردن از دست ترک‌ها در ارمنستان به آنجا آمده بودند. اما زمانی که کمی بزرگ‌تر شده بود، به منطقه «میژن» در سانفرانسیسکو رفتند. او رازی را با خود داشت که کمتر درباره‌اش با کسی حرف می‌زد؛ کلارا قبلا ازدواج کرده بود، اما شوهرش در جنگ کشته شده بود. به همین دلیل وقتی که برای اولین بار پل جابز را دید، خودش را برای شروع یک زندگی جدید آماده کرد.
مثل اغلب کسانی که در جنگ زندگی کرده‌اند و تجربه کافی هیجان آن را دارند، وقتی جنگ تمام شد، آنها هم می‌خواستند سر و سامان بگیرند، تشکیل خانواده بدهند و زندگی آرامی داشته باشند. پول کمی داشتند و به همین دلیل به «ویسکونسین» رفتند و چند سالی با پدر و مادر پل زندگی کردند. بعد از آن به «ایندیانا» رفتند و پل به عنوان مکانیک در شرکت «هاروستر اینترنشنال» مشغول به کار شد. دوست داشت ماشین‌های قدیمی را تعمیر کند و از خرید این ماشین‌ها، تعمیر و فروش آنها در اوقات بیکاری‌اش پول در می‌آورد. بالاخره کار روزانه‌اش را رها کرد و به یک فروشنده تمام وقت ماشین‌های دست دوم تبدیل شد.
کلارا اما سانفرانسیسکو را دوست داشت و شوهرش را متقاعد کرد تا در سال 1952 به آنجا برگردند. آنها آپارتمانی در منطقه «سانست» در جوار اقیانوس آرام و جنوب پارک «گلدن گیت» گرفتند و پل کاری در یک موسسه مالی و تجاری پیدا کرد. وظیفه پل این بود که کلید ماشین‌هایی را که صاحبانشان قرض‌هایشان را نپرداخته بودند پس بگیرد و ضبط کند. او همچنین بعضی از ماشین‌ها را می‌خرید، تعمیر می‌کرد و می‌فروخت تا زندگی آبرومندی دست و پا کند.




نوع مطلب : بیوگرافی استیو جابز، 
برچسب ها : مدیران، خواندنی، محشر، بازاریابی،
لینک های مرتبط :

بیوگرافی استیو جابز
خلاقیت در نقطه عطف انسانیت و علوم

بخش دوم
بازار دیجیتال- موضوع «آلان تورین» و خودکشی‌اش با سیب سمی آغاز معاوضه‌ای با تاریخ اولیه اپل بود. من خودم را در حال جمع آوری سرنخ‌های این موضوع یافتم، آن هم درست موقعی که تصمیم به نوشتن چنین کتابی گرفته بودم.


وقتی کتاب بیوگرافی انیشتین بیرون آمد، جابز به جشن رونمایی کتابم در پائولوآلتو آمد و من را کنار کشید تا دوباره پیشنهادش را مطرح کند. معتقد بود که سوژه خوبی خواهد بود.
اصرار و پافشاری‌اش گیجم کرد. او به خاطر حفاظت از حریم زندگی خصوصی‌اش شهرت داشت و من دلیلی نداشتم تا باور کنم او هیچ کدام از کتاب‌هایم را نخوانده است. همچنان می‌گفتم شاید روزی این کار را بکنم، اما در سال 2009 همسرش «لورن‌پاول» خیلی رک و بی پرده گفت: «اگر تا حالا قصد نوشتن کتاب بیوگرافی استیو را نداشتید، بهتر است حالا این کار را بکنید.» در آن زمان او دومین دوره مرخصی پزشکی‌اش را پشت سر می‌گذاشت. به لورن اعتراف کردم که وقتی جابز اولین بار این ایده را مطرح کرد، نمی‌دانستم بیمار است. او گفت: «تقریبا هیچ کس نمی‌دانسته. استیو درست قبل از اینکه برای عمل جراحی سرطانش برود، در حالی که هنوز این راز را نگه داشته بود من را صدا زد و ماجرای بیماری‌اش را برایم گفت.»
از آنجا تصمیم گرفتم که این کتاب را بنویسم. جابز شگفت زده‌ام کرد وقتی که داوطلبانه قبول کرد هیچ نظارتی بر آنچه می‌نویسم نداشته باشد و حتی در نهایت نوشته‌ها را نخواند. گفت: «کتاب توست. حتی آن را نمی‌خوانم.» اما بعد از پاییز آن سال به نظر می‌رسید که او دومین ایده‌ها را درباره این همکاری در سر دارد و این در حالی بود که من نمی‌دانستم با بخش دیگری از مشکلات سرطان درگیر است. به تماس‌هایم جواب نمی‌داد و من ادامه پروژه را برای زمان دیگری گذاشتم. سپس به شکل کاملا دور از انتظاری در شب سال نوی سال 2009 به من تلفن کرد. او همراه با «مونا سیمپسون» تنها خواهرش که نویسنده بود، در خانه‌اش در پائولو آلتو بود. همسر و سه فرزندش به اسکی رفته بودند و او آنقدر حال خوبی نداشت که آنها را همراهی کند. در حالت متفکرانه‌ای بود و بیش از یک ساعت صحبت کرد. حرف‌هایش را با به خاطر آوردن اینکه در دوازده سالگی می‌خواسته یک فرکانس شمار بسازد، شروع کرد و با اینکه توانسته بود شماره تماس «بیل‌هیولت» موسس شرکت اچ پی را در دفتر تلفن پیدا کند و با او برای گرفتن بعضی قطعات تماس بگیرد، ادامه داد. جابز گفت که دوازده سال گذشته عمرش یعنی از زمانی که به اپل بازگشته بود، خلاق‌ترین و پرکارترین دوره کاری‌اش در تولید محصولات جدید بوده است. اما هدف مهم‌ترش این بود که کاری را انجام دهد که هیولت و دوستش «دیوید پکارد» انجام داده و شرکتی را راه‌اندازی کرده بودند که سرشار از خلاقیت‌های مبتکرانه‌ای بود؛ ایده‌هایی که بیشتر از خود آنها عمر کردند.
جابز گفت: «همیشه درباره خودم فکر می‌کردم که به اندازه کودکان مهربان هستم، اما من الکترونیک را دوست داشتم. سپس «سرزمین پولارویدی ادوین» را خواندم و به یکی از قهرمانانم تبدیل شد. این کتاب درباره اهمیت مردمی می‌گفت که می‌توانستند در نقطه عطف انسانیت و علوم بایستند و تصمیم گرفتم که آنچه را می‌خواهم، انجام بدهم.» به این ترتیب او موضوعات را برای بیوگرافی‌اش پیشنهاد می‌داد، با موضوعاتی معتبر و جالب. خلاقیتی که در زمان ایجاد یک حس مشترک برای انسانیت و علوم رخ می‌داد و در یک شخصیت قوی ترکیب می‌شد؛ این جالب‌ترین موضوع در کتاب‌های بیوگرافی من از فرانکلین و انیشتین بود و من باور داشتم که این کلیدی برای ایجاد اقتصادهای خلاقانه در قرن بیست و یکم خواهد بود.
از جابز پرسیدم که چرا از من می‌خواهد کسی باشم که بیوگرافی‌اش را می‌نویسد و او گفت: «فکر می‌کنم تو در حرف کشیدن از مردم مهارت داری!» این جوابی دور از انتظار بود. می‌دانستم که مجبورم با تعدادی از کسانی که او آنها را اخراج، ترک و عصبانی و یا با آنها بد رفتاری کرده بود مصاحبه کنم و می‌ترسیدم با آنهایی که می‌خواستم ازشان حرف بکشم راحت نباشد و دقیقا وقتی کلمه‌ای از حرف‌های کسانی که با آنها مصاحبه کرده بودم به او نشانه می‌رفت، ناآرام و بی قرار می‌شد. اما بعد از دو ماه شروع کرد به تشویق افراد به صحبت کردن با من؛ حتی دشمنان و دوستان قدیمی‌اش. حتی هیچ بخشی را به عنوان منطقه ورود ممنوع من قرار نداد. می‌گفت: «کارهای زیادی انجام دادم که به خاطرشان احساس غرور نمی‌کنم مانند ترک کردن همسر سابقم وقتی که بیست و سه ساله بودم آن هم در هنگامی که باردار بود و همچنین روشی که با آن این موضوع را مدیریت کردم. اما هیچ فکر پنهانی نداشتم که نتواند عملی شود.» او به دنبال هیچ نظارتی بر آنچه می‌نوشتم نبود و یا حتی نخواست که آنها را بعدها بخواند. تنها دخالتش وقتی بود که ناشرم جلد کتاب را انتخاب کرده بود. وقتی نسخه اولیه جلد کتاب را دید آنقدر بدش آمد که از من خواست تا یک جلد جدید برای آن طراحی شود. من هم راضی و مشتاق بودم، بنابراین بلافاصله پذیرفتم.
بالاخره بیش از چهل مصاحبه و گفت‌وگو با جابز را به پایان رساندم. بعضی از این مصاحبه‌ها به صورت رسمی در اتاق نشیمن خانه‌اش در پائولو آلتو انجام شده بودند و بعضی دیگر به دنبال یک قدم زدن طولانی و یا از پشت تلفن. در طول دو سالی که ملاقاتش می‌کردم به طرز قابل توجهی صمیمی و راحت شده بودیم، حتی در مواردی که با او درباره این حرف می‌زدم که همکاران قدیمی‌اش در اپل عادت داشتند دستکاری و تصرفش در کاری را یادآوری کنند. گاهی سلول‌های خاکستری هردویمان ناخواسته کار نمی‌کردند و گاهی نسخه واقعی خودش را به هردویمان نشان می‌داد. برای بازبینی سریع داستانش صدها بار با دوستان، آشنایان، رقبا، مخالفان و همکارانش مصاحبه کردم.
همسرش هم درخواستی برای کنترل یا اعمال نفوذ بر هیچ کدام از مطالب نداشت و همچنین هرگز نخواست تا داستان نهایی را قبل از چاپ بخواند. او تشویقم می‌کرد تا درباره نقاط ضعف جابز هم مانند نقاط قوتش صادق باشم. لورن یکی از باهوش‌ترین و قوی‌ترین افرادی بود که تا حالا دیده بودم. در اوایل کار به من گفت: «بخش‌هایی از زندگی و شخصیت استیو هست که بسیار بد و آشفته است و اینها حقیقت هستند. نباید اینها را لاپوشانی کنی. در داستان بافی قدرتمند است، اما داستان جالبی هم دارد و من دوست دارم ببینم که همه چیز را با صداقت کامل گفته است.»
من قضاوت این را که در این ماموریت موفق بودم یا نه، به عهده خواننده می‌گذارم. مطمئنم در این ماجرا افرادی هستند که بعضی اتفاقات را به شکل دیگری به خاطر می‌آورند و یا فکر می‌کنند که من گاهی به دام دخل و تصرف‌های جابز افتاده‌ام. این اتفاق وقتی که کتابی درباره «هنری کیسینجر» می‌نوشتم رخ داد که در بعضی موارد حتی برای پیشبرد پروژه کمک خوبی بود. من متوجه شده‌ام که مردم احساسات مثبت و منفی قوی درباره جابز دارند که تاثیر آن اغلب مشهود است. با این حال من بهترین کاری را که می‌توانستم انجام دادم تا عادلانه دیدگاه‌ها و نظرات متناقض را به تعادل برسانم و درباره منابعی که استفاده کردم، شفاف باشم.




نوع مطلب : بیوگرافی استیو جابز، 
برچسب ها : مدیران، بازاریابی، خواندنی، محشر،
لینک های مرتبط :

کتاب بیوگرافی استیو جابز

نویسنده: والتر ایساکسون
مترجم: ندا لهردی
دنیای تکنولوژی کمتر از دو ماه پیش یکی از محبوب‌ترین و خلاق‌ترین چهره‌هایش را از دست داد. استیو جابز همچنان که در زمان زندگی‌اش جهان دیجیتال را متحول کرد، با مرگش هم خبرساز شد.


کتاب بیوگرافی او که قرار بود در سال میلادی آینده چاپ شود، تنها چند روز بعد از مرگش روانه بازار شد تا فروش چشمگیری را در کشورهای مختلف تجربه کند. این کتاب که توسط «والتر ایساکسون» یکی از اعضای شورای دبیران مجله تایم و از مدیران شبکه CNN، نوشته شده است در حال حاضر پر فروش‌ترین کتاب در ایالات متحده و یکی از پر فروش‌ترین‌های بازار کتاب اروپا، ژاپن و کره‌جنوبی است.
«دنیای‌اقتصاد» کار ترجمه این کتاب را از هفته‌های گذشته آغاز کرده و قرار است از این به بعد در روزهای شنبه، یکشنبه، سه شنبه و چهارشنبه هر هفته آن را به صورت پاورقی در صفحات بازار دیجیتال منتشر کند. اولین بخش این کتاب را امروز می‌خوانید.

بخش اول:
اصرار جابز برای نوشتن بیوگرافی‌اش
این کتاب بیوگرافی ویژه «استیو جابز» از نویسنده پر فروش‌ترین بیوگرافی‌ها از جمله بیوگرافی‌های «بنجامین فراکلین» و «آلبرت انیشتین» است. کتاب «بیوگرافی استیو جابز» بر اساس بیش از چهل مصاحبه با او و همچنین مصاحبه‌هایی با بیش از صد نفر از اعضای خانواده، دوستان، رقبا، همکاران و حتی دشمنانش در طول دو سال توسط «والتر ایساکسون» گردآوری شده است. ایساکسون در حقیقت داستان زندگی شخصیت قوی، اما پژمرده یک کارفرمای خلاق را که شبیه به یک ترن هوایی است نوشته؛ کسی که اشتیاقش برای رسیدن به کمال، تحولاتی بزرگ را در شش صنعت کامپیوترهای شخصی، فیلم‌های انیمیشن، موسیقی، گوشی‌های موبایل، کامپیوترهای تبلت و نشر دیجیتال به‌وجود آورد.
درست زمانی که آمریکا به دنبال راهی برای حفظ و استمرار نفوذ خلاقانه‌اش بود، جابز به عنوان بهترین تندیس ابتکار و تخیلات کاربردی قد علم کرد. او خوب می‌دانست که بهترین راه برای ارزش آفرینی در قرن بیست و یکم، ارتباط خلاقانه با تکنولوژی است. او شرکتی را تاسیس کرد که در آن جهش‌های خیالی با شاهکارهای مهندسی ترکیب شدند.
اگرچه جابز برای انتشار این کتاب با نویسنده آن همکاری کرد، اما هرگز نخواست نظارتی بر نوشته‌ها داشته باشد یا حتی آنها را قبل از چاپ بخواند. او هیچ ممنوعیتی برای ورود به هیچ بخشی از زندگی‌اش نگذاشت. جابز آشنایانش را ترغیب می‌کرد تا صادقانه درباره او صحبت کنند. خودش هم رک و راست درباره خودش و حتی گاهی کاملا بی‌رحمانه درباره کارمندان و رقبایش صحبت می‌کرد. دوستان، دشمنان و همکارانش دیدگاهی حقیقی را درباره اشتیاق، کمال‌گرایی، دغدغه‌ها، نبوغ هنری، شیطنت‌ها و وسواسی که برای کنترل ساختار تجارت مورد نظرش و در نهایت تولید محصولات خلاقانه‌اش داشت، ارائه کردند.
جابز با زیرکی می‌توانست اطرافیانش را به خشم و نا امیدی سوق بدهد، اما شخصیت و محصولاتش به یکدیگر وابسته بودند؛ درست مانند وابستگی سخت‌افزارها و نرم‌افزارهای اپل به طوری که هر کدام بخشی از یک سیستم هماهنگ بودند. داستان آموزنده و عبرت‌انگیز زندگی او پر از درس‌هایی درباره نوآوری، منش، رهبری و ارزش‌ها است.

مقدمه
این کتاب چطور به وجود آمد
در اوایل تابستان سال 2004 استیو جابز با من تماس گرفت. در طول سال‌ها رابطه کاملا صمیمانه‌ای با من داشته که گاهی به خصوص وقتی محصول جدیدی را معرفی می‌کرد و می‌خواست روی جلد مجله تایم یا به عنوان خبر اصلی شبکه خبری سی ان ان –جاهایی که من کار می‌کنم- کار شود، این مهربانی به اوج خودش می‌رسید. اما حالا که مدتی بود من در این جاها کار نمی‌کردم، صمیمت چندانی از او نمی‌دیدم. ما کمی درباره موسسه «آسپن» که من اخیرا وارد آن شده بودم صحبت کردیم و از او دعوت کردم تا برای صحبت به پردیس تابستانی دانشگاه ما در کلورادو بیاید. گفت که دوست دارد بیاید، اما نه روی صحنه و خواست تا به جای آن برای صحبت کردن به پیاده روی برویم. کمی عجیب به نظر می‌رسید. من هنوز نمی‌دانستم که این پیاده‌روی طولانی، روش ترجیحی او برای یک گفت‌وگوی جدی بود. بالاخره مشخص شد که از من می‌خواهد بیوگرافی‌اش را بنویسم. در آن زمان من تازه بیوگرافی بنجامین فرانکلین را منتشر کرده بودم و داشتم بیوگرافی آلبرت انیشتین را می‌نوشتم. اولین واکنش من تعجب بود؛ کمی برایم مضحک بود که او خودش را به عنوان وارث بحق این زنجیره می‌داند. از آنجایی که می‌دانستم هنوز در نیمه راه پر از پستی و بلندی زندگی‌اش است، مخالفت کردم. گفتم حالا نه. شاید ده یا بیست سال دیگر، وقتی که بازنشسته شدی. از سال 1984 می‌شناختمش؛ وقتی که برای صرف ناهار با مدیران مجله تایم به منهتن آمده بود و از مکینتاش جدیدش تعریف و تمجید می‌کرد. بعد از آن بی حوصله و بهانه‌گیر بود و به خاطر یک مطلب افشاگرانه که احساساتش را جریحه‌دار کرده بود، به یکی از خبرنگاران تایم حمله کرد. بعد از آنکه با او صحبت کردم، شیفته و مسحور جذابیتش شدم ما حتی بعد از آنکه او را از مدیریت اپل هم برکنار کردند با هم در ارتباط بودیم. وقتی چیزی برای مطرح کردن داشت مثل یک کامپیوتر جدید یا فیلمی از پیکسار، ناگهان طلسم جذابیتش دوباره روی من معطوف می‌شد؛ به یک رستوران با سوشی‌های معروف در جنوب منهتن دعوتم می‌کرد و درباره آنچه که او در حال جذب مشتری برایش بود و بهترین چیزی هم بود که تا حالا تولید کرده، صحبت می‌کرد دوستش داشتم.وقتی او به تخت سلطنت اپل برگردانده شد، ما او را روی جلد مجله تایم گذاشتیم و خیلی زود بعد از آن شروع کرد به دادن ایده‌هایش برای پرونده‌ای درباره موثرترین افراد قرن که ما در حال آماده کردنش بودیم. شعار تبلیغاتی «متفاوت بیندیش» را همراه با تصاویری نمادین از افرادی که به نظر ما شبیه به هم بودند، معرفی کرد و به تلاشی با تاثیر خیره کننده و تاریخی رسید. بعد از آن پیشنهادش را به این سمت سوق دادم که یک بیوگرافی از چیزهایی که تا آن زمان از او شنیده بودم و بعد از آن می‌شنیدم، بنویسم. زمانی به او ایمیل زدم تا بپرسم که آیا چیزی که از دخترم شنیده بودم درباره اینکه لوگوی اپل ادای احترامی به «آلان تورین» مبتکر انگلیسی علوم کامپیوتری بوده، درست است یا نه. تورین کدهای زمان جنگ با آلمان‌ها را کشف رمز کرده و سپس با گاز زدن یک سیب آلوده به سیانور دست به خودکشی زده بود. او جواب داد که کاش این فکر به ذهنش رسیده بود، اما اینطور نبود.




نوع مطلب : بیوگرافی استیو جابز، 
برچسب ها : محشر، خواندنی، مدیران، بازاریابی،
لینک های مرتبط :





موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه